چرا ادامه میدیم؟
همهی ما یک روز تصمیم گرفتیم به خودمون بگیم «کنکوری» و وارد دنیای کنکور بشیم.
هرکسی هم دلیل خودش رو داشت.
یکی میخواست دکتر یا مهندس بشه.
یکی میخواست صرفاً با دانشجو شدن، آزادی عمل بیشتری داشته باشه.
یکی میخواست سربازی نره.
یکی میخواست ازدواج نکنه
یکی دوست داشت توی محیط بهتری باشه و رشد کنه.
یکی هم فقط میخواست باعث افتخار خانوادش باشه و رویای نازیستهی اونها رو زندگی کنه.
خب... همهی اینا برای شرایط عادی جواب میده
اما الان چی؟
ابهام، سرتاسر زندگی همهی ما رو گرفته.
هر چیزی که امروز داریم براش تلاش میکنیم، ممکنه فردا اصلاً وجود نداشته باشه.
هزار بار برنامه ریختیم و بدون اینکه تقصیر ما باشه خراب شده و..
و اگر بخوام از مشکلاتمون بگم، ساعتها طول میکشه.
همه ازشون خبر داریم.
پس بگذریم.
خوشبختانه یا متأسفانه، ما بارها تجربهی درس خوندن زیر فشار جنگ، ابهام و هزار مشکل دیگه رو داشتیم.
پس چرا این بار انگار فرق داره؟
بمب؟
همون بمبه.
اخبار؟
تفاوتی نکرده.
درس و کتابها؟
اونا هم که عوض نشدن.
پس چرا این بار انگار دست و پامون بسته شده؟
چرا توی سر خودمون زندانی شدیم و ساعتها فقط با نشخوار فکری میگذره؟
ماها یک سال، دو سال، یا حتی سه سال درگیر کنکور بودیم.
حالا باید توی ۲۰ روز، نتیجهی همهی اون تلاشها رو نقد کنیم.
و دقیقاً توی همین ۲۰ روز، انگار همهی اتفاقهای بد دنیا تصمیم گرفتن یکجا سراغمون بیان.
حالا ما گوشه رینگ گیر افتادیم
همهی دنیا داره بهمون ضربه میزنه.
و بخش دردناک اینه که کنترل هیچ کدوم از مواردی که زندگی مارو مختل کرده رو نداریم
حتی انگار در موردش حرف هم نمیتونیم بزنیم
بخوایم انتقاد کنیم و نظر بدیم و پیگیری کنیم؟
زمانمون هدر میره و از کنکور جا میمونیم.
بخوایم سکوت کنه؟
مغزمون دیوونمون میکنه.
حالا...
همین جوون ۱۷-۱۸ ساله باید همهی اینا رو بذاره کنار.
باید هر روز ۱۰۰ درصد توانش رو خرج کنه.
تا شاید به چیزی برسه...
که حتی خودش هم دیگه مطمئن نیست همونقدر که قبلاً فکر میکرد ارزشمند باشه.
از شرایط ما به دو نحو میشه نتیجه گیری کرد:
۱- بهترین توجیه برای درس نخوندن.
منطقی، واضح، احتمالا بقیه به ما حق میدن
(ولی خب توی دلشون نهایتا برامون ناراحت باشن و در اخر هم نتیجه بگیرن که ما ضعیف بودیم.)
۲- بهترین دلیل برای ادامه دادن.
من دومی رو انتخاب میکنم.
ما چرا کنکور رو شروع کردیم؟
برای رسیدن به یه سری هدف و دستاورد.
درسته...
امروز میبینیم خیلی از اون دستاوردها، دیگه مثل قبل ارزشمند به نظر نمیرسن.
اما وقتی پشت سرمون رو نگاه میکنیم، میفهمیم فقط پای رسیدن به چند تا مزیت وسط نیست.
یه سری چیزها هم هست که اگر موفق نشیم، دوباره باید باهاشون روبهرو بشیم.
کنکور مجدد.
سربازی.
فضای سمی کنکور.
فشار حرف و قضاوت بقیه.
تجربه کردن دوبارهی تمام این فشارها.
تحمل دوبارهی بیکفایتی تصمیمگیرهای آموزش و پرورش.
دوباره...
ابهام.
ابهام.
و ابهام.
الان همهچیز برای من واضح شده.
ما فقط باید فرار کنیم.
این هیچ ربطی به روحیهی امروز ما نداره.
مهم نیست خوشحال باشیم.
ناراحت باشیم.
یا حتی افسرده.
فقط باید فرار کنیم.
و این فرار، با درس خوندن اتفاق میافته.
امیدوارم خیلی زود، به آدمهایی تبدیل بشیم که ایران بتونه روشون حساب باز کنه.
و جوری کار کنیم که هیچ نسل دیگهای، مجبور نباشه تجربههایی رو زندگی کنه که سهم نسل ما شد.
با احترام،
مهدی
112
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…