من از برنده شدن میترسم
چرا همیشه یه قدم مونده به آخر، جا میزنیم؟
بحث تکراریه. اما هیچوقت صحبت کردن در موردش کافی نیست.
چرا در طول مسیر همهی تلاشمون رو میکنیم، ولی درست همون آخرش جا میزنیم؟
آیا نمیدونیم که اینجوری همهی تلاشهامون هدر میره؟ احتمالاً میدونیم.
آیا در طول مسیر کمکاری کردی؟ صد در صد. هرچقدر هم که تلاش کنی، بالاخره روزهایی هست که خستهای، یا به هر دلیلی اهمال میکنی. اما تلاشت از خیلیهای دیگه بیشتر بوده.
حالا این سؤال رو جواب بده: اگه همهی تلاشت رو بکنی، موفق میشی؟ راستش کمتر پیش میاد جواب منفی باشه.
پس سؤال اینجاست: چرا تمومش نمیکنی؟ چرا تلاشت رو نصفهکاره رها میکنی؟
جواب مشخصی نداره. ولی روانشناسها براش یه اسم انتخاب کردن: خودناتوانسازی (self-handicapping).
اسم قشنگی نیست، نه؟ اگه اسمش کمالگرایی بود، احتمالاً هر وقت بحث کار و تلاش میشد، با یه خوشحالی پنهون و بدون عذاب وجدان اعلامش میکردی. اما خب، خوشبختانه اسمش خودناتوانسازیه.
یعنی چی؟
استفان گایز، نویسندهی کتاب چگونه کمالگرا نباشیم، توضیح خوبی براش داره: خودناتوانسازی یعنی عمداً خودت رو ناتوان جلوه میدی، تا اگه نتیجه نگرفتی، از قبل یه بهانه آماده داشته باشی.
مثل کسی هست که میخواد مسابقه ای رو شروع کنه، و فرصت شروع رو به رغیبش میده، اینجوری انگار از پیش داره توجیه های بعد از شکستش رو آماده میکنه
+خب اره دیگه، اگه من اول شروع میکردم برنده میشدم
+ یکم زانوم درد میکرد،حیف شد
و همه اینها در صورتی هست که هنوز مسابقه شروع نشده!
با خودش میدونه که شانش موفقیت داره اما انقدر از شکست میترسه که فراموش میکنه برای برنده شدن بجنگه
و فقط میخواد خودش رو از پذیرفتن کامل نتیجه معاف کنه
خودناتوانسازی یکی از ویژگیهای کمالگراییه. بهت اجازه میده کنار شکستهات یه ستاره بذاری، اما دقیقاً همون چیزیه که جلوی موفقیتت رو میگیره. بهجای بازی کردن برای بردن، محتاطانه بازی میکنیم.
بازی کردن برای بردن، نه برای نباختن
توی فوتبال آمریکایی، خیلی از تیمها توی ربع آخر، وقتی جلو هستن، بهجای ادامهی حمله، محافظهکارانه بازی میکنن و فرصت حمله رو به حریف میدن. بعضی وقتا جواب میده، اما تیمی مثل نیوانگلند پاتریوتس زیر نظر بیل بلیچیک دقیقاً برعکس این کار رو کرد؛ حتی وقتی برندهی قطعی بازی بودن، بهخاطر بردن ادامه دادن. همین سبک - با وجود انتقادهای زیاد -
نتیجهش ۷۲ برد متوالی توی نیمفصلهای لیگ بود.
زندگی کوتاهتر از اونیه که بخوای همیشه محتاطانه بازی کنی.
وقتی بیشتر از ۱۰۰ سال فرصت نداری، دلیلی نداره خودت رو با احتیاط بیش از حد محدود کنی. داشتن بهانهی محکم برای انجامندادن کارهایی که میخواستی انجام بدی، آخر مسیر هیچ رضایتی بهت نمیده.
سطح راحتی، یا سطح رشد
توی زندگی همیشه بین این دو حالتی:
سطح راحتی یا سطح رشد
برای رشد کردن، مجبوری با ریسک، عدم قطعیت و ناراحتی روبهرو بشی. راه دیگهای نیست؛
اگه رشد کردن راحت بود، الان همونجا بودی.
مثلاً بخوای از نظر بدنی قویتر بشی. باید وزنهی سنگین بلند کنی، که هم از نظر جسمی و هم ذهنی سخته. دقیقاً همون لحظهای که بدنت زیر فشاره، ذهنت بهت میگه «بس کن، برو یه کار راحتتر انجام بده». اما دقیقاً همونجاست که عضله - و ذهن - قویتر از قبل بازسازی میشه.
از نظر مغزی هم همینه. مغز ما با هر شکست و ناراحتی که تجربه میکنه، منعطفتر میشه. کسی که ۲۰۰ بار امتحان داده و شکست خورده، دفعهی بعد خیلی بهتر از کسی عمل میکنه که هنوز هیچ امتحانی نداده. آدمهای حرفهای که کارشون رو راحت انجام میدن، مسیرشون هیچوقت صاف نبوده؛ فقط دیگه از خودناتوانسازی برای فرار از سختیهاش استفاده نمیکنن.
حرف آخر
اگه تا اینجا خوندی، تبریک میگم؛ یعنی عادت به محتوای کوتاه هنوز حواست رو نبرده.
از الان یه شناخت واقعی نسبت به دلیل رفتارت داری. دیگه لازم نیست خودت رو اهمالکار، تنبل یا هرچیز دیگه ای صدا کنی.
این فقط یه مکانیزم روانیه که سعی میکنه ازت محافظت کنه، اما در واقع داره بهت ضرر میزنه.
دفعهی بعد که به آخر یه مسیر رسیدی و صدای ناخودآگاهت پیشنهاد یه کار دیگه رو داد، میدونی دلیلش چیه. و میتونی بهراحتی بگی:
نه ممنون، یه کار دارم که باید تمومش کنم.
امیدوارم در جنگ هایی که هیچکس ازش خبر نداره پیروز بشی (:
نظرات
در حال بارگذاری نظرات…